تبلیغات
وبلاگicon

کد گوگل پلاس بسیار کوچک

انجمن تخصصی برای وبمستران

مرجع کد و آموزش برای وبمستران

داستان کوتاه. داستان های مذهبی و قرآنی - عبداللَّه بن عُمَیر کلبی

داستان کوتاه. داستان های مذهبی و قرآنی - عبداللَّه بن عُمَیر کلبی

عنوان عکس
عنوان عنوان

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم

عبداللَّه بن عُمَیر کلبی

او فردی دلاور و شجاع و مورد احترام بود. پس از وارد شدن به کوفه، در منطقه «چاه جعده» قبیله هَمْدان مسکنی تدارک دید و خود و همسرش امّ وَهْب دخت عبد، از تیره بنی نمر بن قاسط، در آن اقامت گزیدند.

به گفته ابو مِخْنَفعبداللّه در منطقه نُخیله گروهی را مهیای رفتن به سوی امام حسین علیه السلام مشاهده کرد، جریان را از آن ها جویا گشت، بدو گفته شد: این افراد، به یاری حسین علیه السلام پسر فاطمه علیها السلام دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله می روند.

گفت: به خدا سوگند! من برای مبارزه با مشرکان، علاقه شدیدی داشتم ولی معتقدم پاداش نبرد با کسانی که با فرزند دخت پیامبرِ خود می جنگند در پیشگاه خدا کمتر از پاداش جهاد و مبارزه با مشرکان نیست، از این رو، نزد همسرش آمد و او را در جریان آنچه شنیده بود قرار داد و از تصمیم خود وی را آگاه ساخت.

همسرش به او گفت: حق را دریافته ای، خداوند تو را به حق رهنمود گردد و توفیق او فرا راهت باشد، تصمیم خود را عملی ساز و مرا نیز با خود ببر.

راوی می گوید: عبداللَّه شبانه همسرش را از شهر بیرون برد تا خدمت امام علیه السلام شرفیاب شد و در جوار آن بزرگوار اقامت گزید.

همین که عمر سعد به سپاه امام علیه السلام نزدیک شد و تیری به سوی یاران امام پرتاب کرد، تیراندازی دشمن آغاز شد و یسار غلام زیاد وسالم برده عبیداللَّه از صف لشگربیرون آمده و با تکرار این جمله که: آیا هماوردی وجود دارد؟ مبارز طلبیدند. حبیب و بُرَیر برای مبارزه از جای خود جستند. ابا عبداللَّه علیه السلام بدان ها دستور نشستن داد.

عبداللَّه بن عُمیر بپاخاست و عرضه داشت: یا ابا عبداللَّه! خداوند شما را مشمول رحمت خویش گرداند! اجازه فرمایید به مصاف این دو بروم. امام علیه السلام که مردی را با قامت بلند و بازوانی سِتَبر و چهار شانه در برابر خود می دید، فرمود: «إنی لأحَسبهُ للأقران قَتّالًا؛تصور می کنم این مرد، بسیاری از حریفانش را به هلاکت برساند»، سپس فرمود:«اگر بخواهی می توانی به میدان روی».

عبداللَّه به میدان تاخت. یسار و سالم به او گفتند: کیستی؟ خود را معرفی کرد. گفتند:

ما تو را نمی شناسیم، باید زُهَیر، حبیب و یا بُرَیر به جنگ ما بیایند.

عبداللَّه به یسار که پیشاپیش سالم در حرکت بود، گفت: ناپاک زاده! تو از مبارزه با هر کسی سرباز می زنی؟! هر که به جنگ تو بیاید از تو بهتر است و سپس بر او حمله برد و با شمشیر بر او ضربتی زد و او را از توان انداخت و همچنان با شمشیر بر او می نواخت که سالم بر او حمله کرد. یاران عبداللَّه فریاد زدند، مراقب باش این بَرده به تو نزدیک می شود. عبداللَّه توجهی نکرد و سالم به او رسید و با پیش دستی خواست با شمشیر ضربه ای بر او وارد سازد که عبداللَّه دست چپ خویش را سپر قرار داد انگشتانش قطع شد، آن گاه بر او هجوم برد و وی را به هلاکت رساند و نزد امام حسین علیه السلام شتافت و پس از کشتن دو رقیب، در مقابل آن بزرگوار قرار گرفت.

راوی می گوید: امّ وَهْب همسر عبداللَّه، عمود خیمه ای برگرفت و به سمت شوهر شتافت و صدا می زد: پدر و مادرم فدایت! در راه فرزندان پاک محمد صلی الله علیه و آله مبارزه نما.

عبداللَّه به سوی همسر آمد تا او را نزد زنان بازگرداند، ولی امّ وَهْب دامان لباس وی را گرفت و می گفت: تا در کنار تو جان ندهم هرگز از تو دست بر نخواهم داشت، ولی چون قبضه شمشیر خون آلود، از دست راست عبداللَّه جدا نمی شد و انگشتان دست

چپش قطع شده بود، قادر نبود همسرش را بازگرداند، از این رو، امام حسین علیه السلام به سمت امّ وهب آمد و فرمود:

«جُزیتُم مِنْ أَهْلِ بَیتی خیراً، إرجِعی رَحِمَک اللَّه إلی النساء فَاجِلْسی مَعهُنّ فإنَّه لَیسَ عَلَی النساء قِتالٌ».

«در راه حمایت از اهل بیتِ من به پاداش نیک نایل شوید، خدا تو را مشمول رحمت خویش قرار دهد، به سوی زنان در خیمه ها بازگرد و در کنار آنان بیاسا؛ زیرا جهاد از زنان برداشته شده است».

امّ وهب به خیمه ها نزد زنان بازگشت [1].

عبداللّه کلبی- که در جناح راست سپاه قرار داشت- کارزار سختی را آغاز نمود و تعدادی از سپاه دشمن را به هلاکت رساند و سپس هانی بن ثُبَیت حضرمی و بُکیر بن حی تیمی، وی را به شهادت رساندند[2].

آن گاه که جناح راست و چپ سواره نظام و پیاده نظام سپاه دشمن، بر یاران امام حسین علیه السلام یورش بردند و جنگ بسیار سختی میان آنان درگرفت و بیشتر یاران ابا عبداللَّه علیه السلام از پا درآمدند و اندک بودن سپاه حضرت نمودار شد و گرد و غبار میدان فرو نشست، همسر عبداللَّه کلبی از خیمه خارج و به سوی شوهر روانه شد و بالین سر او نشست و خاک و خون از چهره اش پاک کرد و می گفت: بهشت گوارایت باد! از خدایی که بهشت را روزی تو گردانده مسئلت دارم مرا نیز در کنار تو قرار دهد. در این اثنا شمر به غلامش رستم فرمان داد با همان عمود بر سر آن زن بکوبد، او نیز چوب را محکم بر سر او فرود آورد و سرش را شکافت و در همان مکان جان داد[3].

پی نوشت ها

[1]  ارشاد: 2/ 101

[2] تاریخ طبرى: 3/ 325

[3] تاریخ طبرى: 3/ 326

منبع : یاران خورشید؛ ص147 , غلامرضا بهرامی