تبلیغات
وبلاگicon

کد گوگل پلاس بسیار کوچک

انجمن تخصصی برای وبمستران

مرجع کد و آموزش برای وبمستران

داستان کوتاه. داستان های مذهبی و قرآنی - هانی بن عُروه مرادی

داستان کوتاه. داستان های مذهبی و قرآنی - هانی بن عُروه مرادی

عنوان عکس
عنوان عنوان

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیم


هانی بن عُروه مرادی

او مانند پدر خود عروه، یکی از یاران رسول خدا صلی الله علیه و آله و پیری سالخورده بود. او و پدرش از شخصیت های بنام شیعه تلقی می شدند. هانی در جنگ های سه گانه امیرالمؤمنین علیه السلام (جمل، صفّین و نهروان) در رکاب آن حضرت حضور داشت.

ابن سعد در طبقات می گوید: روزی که هانی به شهادت رسید، نود و چند سال از عمر شریف او می گذشت و برخی سنّ او را کمتر ذکر کرده اند. او با کمک عصایی نوک فلزی راه می رفت و این همان عصایی بود که ابن زیاد وی را با آن کتک زد.

مسعودی در مروج الذهب روایت کرده که: هانی، بزرگ قبیله مراد و رئیس آن به شمار می آمد و هر گاه سوار بر مرکب می شد، چهار هزار تن سواره نظام زره پوش و هشت هزار تن پیاده در رکابش حاضر بودند و اگر هم پیمانان وی از قبیله کنده به او می پیوستند، تعدادشان به سی هزار سواره نظام زره پوش می رسید[1].

طبری گفته است: وقتی مَعْقِل جاسوس ابن زیاد ماجرای شریک بن اعور و حضور مسلم را نزد هانی به عبیداللّه گزارش داد، ابن زیاد در پی هانی فرستاد. هانی نزد وی آمد و تصور نمی کرد عبیداللَّه او را به قتل می رساند، بر او وارد شد و ابن زیاد بدو گفت:

«این احمق، با پای خود به استقبال مرگ آمده است».

هانی گفت: ای امیر! منظورت از این سخن چیست؟

عبیداللَّه از ماجراهایی که در خانه وی رخ داده بود، جویا شد و او همه را انکار می کرد، مَعْقِل را نزدش حاضر کرد، تا چشم هانی به مَعْقِل افتاد، او را شناخت و دانست که وی جاسوس عبیداللَّه بوده است، از این رو، به آن ماجراها اعتراف کرد و به ابن زیاد گفت: فرد مسلمانی بر من وارد شده، آیا او را از خانه ام بیرون کنم؟

عبیداللَّه با عصا بر صورت هانی کوبید، نوک فلزی عصا خارج شد و به دیوار برخورد و ابن زیاد همچنان عصا را بر صورت هانی می زد تا بینی و پیشانی او را شکست. مردم صدای داد و فریاد آنها را شنیدند. مَذحِجیان دار الاماره را به محاصره درآوردند. شریح قاضی نزد مردم رفت و گفت: حادثه ای برای هانی رخ نداده، امیر او را به زندان افکنده و وی زنده است.

مردم گفتند: اگر او را زندانی کرده باشد، مهم نیست. در این هنگام هواداران مسلم بن عقیل از راه رسیده و دارالاماره را محاصره کردند، ولی همان گونه که گذشت، عوامل عبیداللَّه، آنها را پراکنده ساختند[2].

هانی را تا زمان دستگیری مسلم، نزد عبیداللَّه نگاه داشتند، سپس عبیداللَّه هر دو را به شهادت رساند و فرمان داد جنازه های آنان را در بازارها روی زمین بکشند.

هانی، روز ترویه سال 60 همراه با مسلم بن عقیل به شهادت رسید و مسلم توسط بُکیر بن حَمران شربت شهادت نوشید و پیکر او را از بلندای دارالاماره به زیر افکند. و هانی را دست بسته به بازار گوسفندفروشان بردند که فریاد وامَذحِجا! سر می داد و می گفت: امروز از مَذحِجیان یار و یاوری ندارم! مَذحِجیان کجایند به دادم برسند؟

هنگامی دید کسی او را یاری نمی کند، دست خود را محکم کشید و آن را گشود و گفت: آیا یک عصا و کارد و سنگی نیز وجود ندارد تا انسان از خود دفاع کند. مأموران از هر طرف بر سرش ریختند و دست های او را محکم بستند، آن گاه بدو گفته شد:

گردنت را دراز کن.

هانی در پاسخ گفت: در این خصوص اهل سخاوت نیستم و شما را بر کشتن خود یاری نخواهم کرد. رشید تُرک غلام عبیداللَّه، ضربه ای بر هانی وارد ساخت، ولی کارگر نیفتاد. هانی گفت: بازگشتگاه همه ما نزد خداست، پروردگارا! به سوی رحمت و رضوان تو روانه ام. غلام با ضربتی دیگر وی را به شهادت رساند و سپس عبیداللَّه فرمان داد سرهای آن دو بزرگوار را توسط هانی وادعی و زبیر تمیمی، به دربار یزید ببرند.

به گفته سیره نویسان: زمانی که خبر شهادت هانی و مسلم به امام حسین علیه السلام رسید، حضرت مکرّر می فرمود:

«رحمةُ اللَّهِ عَلیهِما»

و سپس اشک از دیدگان مبارکش جاری شد.

 

پی نوشت ها

[1] مروج الذهب: 3/ 59

[2] تاریخ طبرى: 3/ 282

منبع : یاران خورشید؛ ص105 , غلامرضا بهرامی